الشيخ ناصر مكارم الشيرازي

360

اخلاق اسلامى در نهج البلاغه ( خطبه متقين ) ( فارسى )

سعدى مىنگريم . حاتم طائى را گفتند : از خود بلند همت‌تر در جهان ديده‌اى يا شنيده‌اى ؟ گفت بلى روزى چهل شتر قربان كرده بودم و امراى عرب را به مهمانى خوانده پس به گوشه صحرائى به حاجتى رفته بودم ، خاركنى را ديدم ، پشته خارى فراهم آورده گفتمش به مهمانى حاتم چرا نروى كه خلقى بر سماط ( سفره ) او گرد آمده‌اند گفت : هر كه نان از عمل خويش خورد * منّت از حاتم طائى نبرد انصاف دادم و او را به همت و جوانمردى بيش از خود ديدم . بازرگانى را ديدم كه صد و پنجاه بار داشت ، و چهل بنده و خدمتكار ، شبى در جزيره كيش مرا به حجره خويش برد و همه شب نياراميد از سخن‌هاى پريشان گفتن ، كه فلان انبارم به تركستان است و فلان بضاعت به هندوستان ، و اين كاغذ قباله فلان زمين و فلان چيز را فلان ، ضمين ( كفيل و ضامن ) ، گاه گفتى كه خاطر اسكندريه دارم كه هوائى خوش است و گاه گفتى كه درياى مغرب مشوّش است و باز گفت سعديا سفرى در پيش است اگر آن كرده شود ، بقيت عمر خوش به گوشه‌اى بنشينم و ترك تجارت كنم ، گفتم آن سفر كدام است ؟ گفت گوگرد پارسى به چين خواهم برد ، شنيدم كه آنجا قيمت عظيم دارد و از آنجا كاسه چينى به روم آرم و ديباى رومى به هند و پولاد هندى به حلب و آبگينه حلبى به يمن و برد يمانى به پارس و از آن پس ترك تجارت كرده و به دكّانى بنشينم ، چندان از اين ماليخوليا فرو خواند كه بيش از آن طاقت گفتنش نماند ! ! پس گفت اى سعدى تو نيز سخنى بگوى ، از آنچه ديده و شنيده‌اى . گفتم : آن شنيدستى كه در اقصاى غور « 1 » * بار سالارى بيفتاد از ستور گفت چشم تنگ دنيا دوست را * يا قناعت پر كند يا خاك گور

--> ( 1 ) . منطقه‌اى بين هرات و غزنه . .